![]() |
![]() |
|
| اینجاهیچ نشانی از ادمیت نیست.... |
|
گفت دانایی که:گرگی خیره سر، فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 آذر1385ساعت 20 توسط گل یا اتش |
|
|
نامت چه بود؟ آدم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 آذر1385ساعت 5 توسط گل یا اتش |
|
|
این مردک بی همه چیز رو ببینید با این طور کتاب گرفتنش در مورد انتخابات ما هم نظر میده یکی نیست بگه خوب تو سر پیازی ته پیازی الان تو کجای پیاز هستی که میای نظر میدی؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 4 توسط گل یا اتش |
|
|
ای ستارگان مگر شما هم اگهید ازدورویی و جفای ساکنان خاک اگه اشتباه میکنم بگید ....................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 11 توسط گل یا اتش |
|
|
زدم بر طبل بی عاری که ان هم عالمی دارد:
پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟ دختر: سلام. خواهش مي کنم.?asl pls پسر : تهران/وحيد/?? و شما؟ دختر: تهران/نازنين/?? پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه. دختر: مرسي!شما مجردين؟ پسر: بله. شما چي؟ازدواج کردين؟ دختر: نه. منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟ پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT اَمِريکا دارم. شما چي؟ دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم. پسر: wow چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم. دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران هستين؟ پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟ دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش مي شينين؟ پسر: خيابون دربند. شما چي؟ دختر : خيابون دربند؟ کجاي خيابون دربند؟ پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چي؟ دختر: اسم فاميلي شما چيه؟ پسر: من؟ حسيني! چطور؟ دختر: چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي چت مي کني؟تو که گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مکانيکي رو ول کردي نشستي چت مي کني؟ پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين........... دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم! پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم! دختر: او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد. باي پسر: باشه عمه ملوک! باي...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 آذر1385ساعت 21 توسط گل یا اتش |
|
|
این همه حرف این همه حدیث،مگر نه این بود که ما برای رسیدن به تفاهم دو جانبه ابن جا اطراق کردیم؟ که من برای تو وتو برای من ،شعار روزنامه های محلی باشد؟
وزیر طاق این شهر بنویسند عدالت!!! مگر نه این بود که خدا باتمام عشقی که داشت قلمی بر رنگ زد صورتی ظاهر شد واز روح خود بر او دمید واشرف مخلوقات ساخته شد مگر نه این بود که من، مگر نه این بود که تو قسمتی از خدا بودیم وبه سمت او می رویم پس این قانون کدامین سرزمین هست که سر گردان اداب و نزاکتمان کرده که به جای التماس به خدا وامین های بلند روی کاغذ با مهر دولتی بنویسیم در خواست ؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آذر1385ساعت 21 توسط گل یا اتش |
|
|
من نمیدونم کی می خواد جواب خانوادهای اینا رو بده، جواب خدارو کی میده؟
اون لاشخورهایی که اون بالا نشستندتا کی می خوان فقط از خون ملت بخورن؟ حالا کی می خواد جواب پسر 6ساله رو بده این جور افتاده رو جنازه باباش؟ ما چندتا از این هواپیماها داریم؟ باید چندتا دیگه از این دنیا این جوری برن؟ این همه جمهوری اسلامی ایران می کنید کو اسلامتون؟کومردوونگی تون؟ تا موقعی که مملکت رو بدن دست یه مشت ادم گشنه همین میشه به خدا باید اون دنیا جواب بدید برید هواپیماهای که نماینده ای که تا دیروز نمی تونس شهری درست حرف بزنه رو ببینید بسوزه بابای پول که ............... حیف از اسم ایروونی که بزارن رو این پستها همه کارشون ریا هست همین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 آذر1385ساعت 12 توسط گل یا اتش |
|
|
شهر ما در سلطه ي نامردهاست شهر ما در زير بار دردهاست هر که امد محو يار خويش شد گرم ميز و کسب و کار خويش شد ان که راي مردمان را مي خريد حرمت شهر شهيدان را دريد ان که خود مشهور در بي عاري است بي قرار ميز استانداري است ان که عمري دزد بود و رانت خوار حال گشته عاشقي خدمتگذار هيچ کس به فکر بيت المال نيست يک مدير کل در اين احوال نيست گرچه مي گويند اين دنيا فاني است مملکت ميراث رفسنجاني است گر چه ايران مامن ازاده هاست مملکت ميراث اقازاده هاست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آذر1385ساعت 11 توسط گل یا اتش |
|
|
گورستان خلوت و خاموش روي قبري بدون سنگ مردي تنها آرام زمزمه مي کرد بسم الله الرحمن الرحيم الحمدالله رب العالمين و آغاز تفکري تلخ به زندگي بيچاره گي فقر درماندگي و حتي درد و رنج دختر بيچاره اش الرحمن الرحيم مالک يوم الدين و شب هاي بدون حتي لقمه اي نان … چه لحظه هاي به ياد مرد مي افتاد به هر آيه ي اين سوره عرقي سرد بر تنش جاري و ياد اورد شب هاي اخر را آه که چه دير صبح مي شد و نبود پولي براي درمان دختر درمانده اش ((ولضالين)) و مرد از خجالت لحظه هاي ديگر زندگي ديگر نخواند سوره توحيد را…….. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آذر1385ساعت 4 توسط گل یا اتش |
|
|
وداع
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش بخدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم، تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم ز تو، اي جلوه اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لرزد، مي رقصد اشك آه، بگذار كه بگريزم من از تو، اي چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست مي روم، خنده به لب، خونين دل مي روم، از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل
شعر از فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 10 توسط گل یا اتش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خلقت من از ازل یک وصله نا جور بود
من به این خلقت راضی نبودم زور بود |
|
RSS
|